در دو چشمش گناه می خندید

 

در دو چشمش گناه می خندید

بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ای بی پناه می خندید


شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت:

باید از عشق حاصلی برداشت


سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب

/ 2 نظر / 9 بازدید
مریم

ﭼﻪﻗﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﻫﺎﺵ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ، ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽﺭﺳﻨﺪ !